این ناله ها،ناله ی ضعف نیست..

تا کی تحمل و غم تا کی خدا خدا

دیگر زیاد برده گمانم مرا خدااااااا1

مخاطب خاص2جان،احساس میکنم دیگر ندارمت،یعنی چند وقتی است اصلا ندارمت!مثل خیلی از چیزهایی که فکر می کردن دارم ولی ندارم،مثل اعصاب درست،تفریح،برنامه ریزی،دلخوش،مامان،تو،تو،تو،...و خودم!

اون نفهم را میخواهم که نامجو گوش میداد،هدایت ُ شاملو میخواند،اس ام اس میداد،دلش غش میرفت برای حرم امامت3،می رفت استخر،نمیدانست اشک چیس،غم چیس...می خندید و میخندید و دلش میخندید!

حالا بیا ببین،بیا کنارمان بشین،کلی حرف نگفته داریم،ولی اینجا نمیگنجد،جایشان تنگ است،بقول شریعتی مشخص و مجزا هم نیستند،یک نوع"سکوت"!

 وسکوت و سکوت و ســـــکوت!


پ.ن1:که هرچه هست ندارم،که هرچه دارم نیست!1

پ.ن2:این ناله ی غربت است،گریستن زیر آوار زندگی!

"اشک هایی که آدمی در این گردونه "باز پیدایی"حیات ریخته است از آب همه اقیانوس ها بیشتر است"!4

پ.ن3: ... یعنی ساعت شش بعد از ظهر بگی شب بخیر،بری تو اتاق،در که هیچی،پنجره رو هم ببندی،پرده رو بکشی، دراز بکشی تا صب اینو بذاری رو ریپیت!صب بری یه دوش بگیری،یه سنگک بخری،لبخند رو هم نقاشی کنی رو لب،بگی صب بخیر!!

پ.ن4:حالا یکی از در بیاد فک میکنه شکست عشقی،چیزی خوردیم،اقا ما روزه!


1:فاضل نظری!

2:خدا

3:امام رضا!

4:شریعتی!


از همینجا شروع کردیم!!

سیِ ُشرت بر تن،دست چپ در جیب، دست راست بر کیبورد، هدفون بر گوش،تکیه بر صندلی،پاها داراز روی میز،پنجره باز،آب دماغ در حال ریزش،با موهایی شانه نکرده و صورتی نشسته و دندانهایی مسواک زده و ناخن هایی که از سرما کبود شده و با کتاب هایی نخوانده و فیلم های ندیده و انبوه آهنگ های گوش نکرده و ایمیل های بی پاسخ و اس ام اس های بی جواب و گفتگو با یکی از دوستان و بد قولی ها به خواهر کوچولو و اتاقی شبیه میدان جنگ و مهمان هایی در طبقه پایین با ساعت کوکی پدربزرگ که همه چیز را روی 1:38 نگه داشته است!!

1:38 نیمه شب بود،با موهای پریشون ،پنجره های باز،فخ فخ کنان و...بیخیال.یه سال گذشت فقط میخواستیم بگوییم یک سال گذشت. و ساعت اتاق ما هنوز روی 1:38 دقیقه مانده،راستی هنوز توی دفترت طرحی میکشی؟!


پ.ن1:مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن اند!1

پ.ن2:شارژ موبایلمان2 در حاله اتمام است هر چند ثانیه یه بار پیام لو باتری می دهد با هر لرزش گمان یبریم اس ام اس جدیدی است،توهم در این حد!

پ.ن3:تو زندگی اولین جهنم آدم اعتمادشه،یا نفرت داری،یا دوست داری،اگه دوتایی با هم باشه تو هم شکاف بر میداری و دو تا میشی!3

پ.ن4:این پست را بدون ویرایش و برگشت به عقب ثبت میکنیم،از اشتباهاتمان بگذرید!


1:فاضل نظری

2:گوشی عاریه!!!

3:دیالوگ فیلمی،اسمشو یادم نمیاد!

دلم یه دیوار میخواد واسه کوبیدن سر بعضی ها!

در مهمانی شبانه ام 

ماه ساقی

خودکارم پیاله

و کاغذم تا خرخره نور مینوشد!1


پ.ن1: کلی حرف داریم ولی نمیدانیم از کجا شروع کنیم!


1:از خودمان نیست،منبعش را نمیدانیم!



مرگ و عشق مثل هم ان . هردوشون فلسفه رو به گند مي كشن*!


ما از آن دخترهایی که عشق آنور آب را دارند نیستیم،یعنی تا حالا نبودیم،ولی چند وقتی1 است فکر رفتن به آنجا2، آن هم بعد از پیشنهاد او3، مثل کرم افتاد است به روده ی مغزمان! آن هم نه برای تفریح و گشت و گزار یا گذار،یا گرفتن عکس کنار فلان جا و یا رفتن به کافی شاپی 4و اینها..بلکه میخواهیم باقی عمر را برویم آنجا.برویم که..5


پ.ن: باس عمیق تر به موضوع بنگریم،اوهوم!

پ.ن2: علی ایحال شما نگران نباشید6،همه جای دنیا نت دارد!

پ.ن3:خوبین؟!


*:فیلم کاش به کوچه نمیرسیدم -محمد هاشم اکریانی!

1:سه ماهی میشود!

2:بلاده کفر!

3:او اوی دیگه! من،تو،او!

4:کلیک

5:هروقت رفتیم باقیش را میگوییم!!

6: نه اینکه الان هستین:D


نه هوای تازه ُ نه لباس نو میخوام:)

پسرم1!

از قدیم گفتن بهترین جهیزیه دختر لب های بوسیده نشده اونه!!درسته که این روزا به اینا نیست ولی پسرم ما آدم های قدیمیم2،پس دست دختر ما رو بیگیر برو،که بهترین جهیزیه دنیا رو بت دادم3!!


پ.ن:واسه آینده دخترم خیلی نگرانم،خیلی4!

پ.ن2:لاعلاجی یعنی اینکه چیزی که دنبالشی جلوی چشات باشه و نتونی اونو بدست بیاری،لاعلاجی واقعی وقتیه که چاره دم دست باشه و اونو از دستش بدی!

پ.ن3:در باز کردم؛پسر همساده روبرویه با یه شورت گل گلی اونطرف دم در خونشون واستاده،زل زده به ما!خیکی خجالتم نمیکشه با اون قیافه و اون شیکم گندش اومده تو کوچه،حق دارم نگران آینده دخترم باشم یا نه4؟!


1:منظور دامادم بود.

2:اونم از نوع نفهمش!

3:پشت گوشتو دیدی جهزیه نقدی هم از من دیدی!اوهوم!

4:توهمی هم خودتونین:D


لعنت به این..

کاش میشد خالی شوم از سکوت

و فریاد کنم

دقایق دیوانگی ام را!



پ.ن:جمعه ها یا پشت مانیتورم یا پشت پنجره!
کاش میشد جمعه ها رو از تو تقویم خط زد..

پ.ن2:مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن..

رفتم یا نرفتم؟!

حذف شد:l




خلاصه اینکه آرامشی که تو کوه داشتیم تو دیوارمان عمرا پیدا نمیشود،لذا از این به بعد خواستیم کلا برویم میرویم کوه!


پ.ن:فحش ندهید مارا!

پ.ن2:ما آدمی هستیم که عمرا ابراز احساسات کنیم و احساساتمان را بیان کنیم ولی چون اینجا با نام مستعار است و بازدیدش ک است بگذار راحت بگوییم:عاشقتونم!4


1:درست نوشتم؟!

2:تاریخ!

3:رجوع شود به درباره وبلاگ!

4مدیونین که اگه بعدها بر علیه هم استفاده کنین!


پایان هر داستانی تنهایی است!

بگذار از دیالوگ فیلمی1 شروع کنم که می گفت:

"تنها تعریف تنهایی تنهایی نیست...آدمی که طاقت دیدن خودشو تو آینه نداره تنهاست...کسی که جواب سوالاتشو ندونه تنهاست...کسی که فکر میکنه لیاقت دوست داشته شدن رو نداره تنهاست...اما اونی که دور خودش دیوار میکشه یعنی نمیخواد تنها باشه،دوست داره کسی پیدا شه که اون دیوارا رو برداره.."

تمام شده است،کار چیدن دیوارها را میگویم،دیوارهایی که به اندازه چپر های دور باغ انگور پدربزرگ هم نیست!اما از نگاه خیلی ها تا آسمان هفتم هم ادامه دارد و چقدر حال بهم زنن این آدم های ظاهر بین،اینهایی که هزارتا نقاب دارند..همان بهتر که بروی دور تا دور را دیوار بکشی و بتمرگی یک گوشه.صدم که بگویند تنهایی! اصلا تنهایی که بی کس بودن نیست،تنهایی که همیشه تاریکی نیست...آن کس که بخواهدت،برایش فرقی نمیکند دیوارت بلند باشد یا کوتاه از چوب باشد یا فولاد!علاوه بر اینها همچنان دلمان آن کس  را هم میخواهد..


پ.ن:کلی حرف نگفته داشتم،ولی اشکمان مجال نمیدهد،تا به همین پاراگراف رسیدیم خودش کلی بود،آدمی هم نیستیم که به این صراحت اعتراف به ریخته شدن اشکمان بکنیم،لذا نقض میکنیم،بغض مجال نداد!

شاید باخودتان بگویید که اینها که گفتی کجا و اشک و آه و بغض کجا؟!ولی خب همه چیز را که نباید گفت،بعضی چیزها را باید حس کنی،باید خودت بفهمی.

پ.ن2:ته تهش بگوییم که تا اطلاع ثانوی داریم میرویم،داخل دیوارکمان!نیستیم،میدانیم که کسی ناراحت نمیشود،چرا که بادمجان بم آفت و اینها ندارد ولی خدمت آن دسته که چش دیدن ما را ندارند باید بگوییم خوشحال نشوید چرا که ما برمیگردیم،حالا کی را نمیدانیم شاید ده سال دیگه،شاید هم همین فردا!!

پ.ن3:ای زندگی بیزار از توام،بیزار از این حالم2

پ.ن4:خدافظ3

1:فیلم ایزل!

2:آهنگ زندگی از مرحوم فرهاد!

3:؟!

هان؟!



پ.ن:به این نتیجه رسیدیم2 که خدا بعضی از آدم ها رو آفریده تا به محض اینکه یه خوشی میبینی،از اونجات3 در بیارن،مخاطب خاص4جان داشتیم آخه؟!

پ.ن2:خیلی ضایع است که بخوای برای عروسی بزک مزک کرده وُ شیک پیک بری اما از آلات آرایش هیچی نداشته باشی،تازه تو راه هم با آدامست ور بری که بچسبه به لبت5!


1:شاعر فاضل نظری

2:همین دیشب!

3:دماغت

4:خدا

5:ردشم تا آخر شب مونده بود:D

روزهای تخ.می!

میخواستم از همینجا

به اون دوستی1 که تا خراش از پلا گذشت،پشتشو کرد به ما

به اون مرتیکه ی همسایه روبرویی که زل2 میزنه تو اتاق ما

به اون مثلا مامان که وقتی میگی خدافظ،با چشاش میگه دیگه برنگردی

به تیک تاک های ساعت کوکی3 که گاهی میره رو عصاب

به اون یوسف گمگشته که رفته گم و گور شده4

به اون زندایی که مثل مار،تو آستینمون بود

به اون خانمی که با چادر وارد سرویس بهداشتی شد؛یه ربع بعد بزک مزک کرده بدون چادر رفت بیرون5؛

بگم..

بیخیال چیزی نمیگم،"موفق باشید جمیعا"


پ.ن: صبح شنبه اش که اینجوری باشه..

نه مثل اینکه,این هفته هفته ما نیست!

دیگه حرفی نمونده لابد این هفته هم سانسوریدیم



1:؟

2:از پنجره

3:ارث رسیده از پدربزرگ

4:صرفا جهت گمراه کردن مخاطب!

5:شرط می بندم که اگه تو زمان سینوهه6 بود،نونش تو روغن بود.

6:رجوع شود به کتاب سینوهه،پزشک مخصوص فرعون!

فریاد بزن غریبه!

به ساعت نگاه میکنم..

پیرزن می گوید

      از خوبیه بچه اش

                     گرمی هوا

از نوه اش!

و من در جستجوی غریبه ای آشنا

فقط سر تکان می دهم!!

خسته از انتظار بیهوده

           نیمکت را ترک میکنم..


پ.ن:

هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهاییه من اینجا چراغی روشنه!!

ثبت شد؟!

گفتم حیف است این گل1 را توی وبلاگ که چه عرض کنم، توی تاریخ ایران و جهان ثبت نکنم.چرا که دیروز برادرگراممان با یک شاخه گل به خانه آمد.

حالا فرقی نمیکند که این گل را خودش خریده2 باشد، یا سرکارش3به مناسبت نمیدانیم چی داده باشد!مهم این است که:

 برادر آمد!

برادر یا به شاخه رز آمد!

برادر بعد از بیست و اندی سال که عمر کرده ست،دیروز با یه شاخه رز آمد!

خلاصه بگوییم برادرمان از آن مردهایی نمی شود که گه گاهی برای همسرش گل بخرد،بجایش می گوید:زن پاشو بریم فلان رستوران یا فلانک فست فودی،فلان غذا4 را بخوریم!!

پ.ن:ههمچین برادر شکم پرستی داریم!

پ.ن2:صبح زنگ زدیم به دوستمان،نمیدانیم بدون هماهنگی با ما چه مصرف کرده بود که گفت:کیه؟منم گفتم:منم! گفت زنگ بالا رو یزنین،قطع کرد،ده دقه بعد زنگ زد تازه فهمیده بود تلفن همراهش بوده،نه زنگ خانه!همچین دوستان فیلسوفیم داریم!نمیدانستیم بخندیم،گریه کنیم،جامه ها بدریم...


1:نه تلفن همراهمان بود،نه دوربین عکاسی،لذا نشد از گل عکسها بگیریم.

2:عمرا پول گل بدهد،معتقد است اینها قرتی بازی ست.

3:توی شهرداری که کار کنی،ور ُور گل میدهند.

4:ترجیحا شیشلیک!


روزگارم بد نیست،افتضاست!

حذف شد..

اصلا دلمان خواست پ.ن را بالا بگذاریم،وبلاگک خودمان است،اختیارش را داریم!


پ.ن:کمی از پزشکان از آن دسته اند
که بر کسب قدرت کمر بسته اند
چو عضوی بدرد آورد روزگار
در آرند از روزگارش دمار
مریضی اگر سرفه بنمود سخت
به تجویز ایشان ضروری ست تخت
بخوابد شبی توی دارالشفا
دو میلیون بسلفد برای دوا!


حماقت از آنجایی شروع میشود که بهترین پزشک های شهرت را که در نزدیک ترین بیمارستان نزدیک خانه است را رها می کنی،و بنا بخواسته و پیشنهاد و اصرار پدر میروی آن سر شهر1 که چه؟فلان دکتر که 20سال پیش چشم های پدر را معاینه کرده ماله تو را هم معاینه کند،با این توهم عجیب که هنوز زنده است و مطبش هنوز پابرجاست!!
خلاصه بعد از ترافیک ُنخوردن هیچ چیزی از نهار دیروز2 ُ بجز دود ماشین ها ُانتظار سه ساعته برای ظهور دکترُ پرداخت ویزیت تپلُ و معاینه ی دو دقیقه ای دکتر،که خدا شاهد است هنوز دو دقیقه نشده بود وُ هنوز ننشسته یودم که با انگشتش در را نشان داد و گفت:اگه خوب نشد بازم تشریف بیارین! 
و صحنه بعد خارج شدن از داروخانه با دو عدد قطره چشم!
بی شک اگر در همان لحظه بک نفر می آمد و میگفت:خانم ساعت چند؟
همان جا می نشستم روی پله داروخانه و می گفتم دل ِ خوش سیری چند؟ 
 های های که نه زار زار گریه می کردم3!



1:یکی از محله های قدیمی..
2:باور کنید ما از آن دختر هایی نیستیم که ناز و رژیم اینها بکنند،غذایی نبود که بخوریم!
3:محال است که روی پله بنشینم و گریه کنم،پدر بزرگ هم که مرد،گریه نکردم..

طرح معاوضه جون با جون!

یادتان هستگاو پدربزرگ را؟!

گوساله اش را چی؟

خاستیم بگوییم گوساله اش مُرد!!


پ.ن:حیف شد؛کلی فایده داشت!گرچه هنوز کامل2 گاو نشده بود!

پ.ن 2:راستی این تیلفون همراه مان هنوز پیدا نشده،هرکی برداشته خودش بیاد بذاره سر جاش!مثلا الان عصبانیم!


1:نه،کسی یادش نیست،این وبلاگ که بجز خودمان خواننده قدیمی ندارد.

2:ناقص الگاو!

بشمار یک،بشمار دو،بشمار سه!

بعد از ماه ها زنگ زدیم به یکی از دوستان1 ، بعد از سلام وُ احوال پرسی وُ اینها بر گشته می گوید:حالا چیکار داری زنگ زدی؟
می گوییم چطور؟
می گوید: آخه هر وقت کار داری زنگ میزنی.
ما:D

پ.ن:برای چند ثانیه پشت تیلفون2 از خودمان خیلی بدمان آمد
خدارو شکر همش چند ثانیه بود..


1:دوست خیلی خیلی قدیمی!
2:تیلفون همراهمان را نمیدانیم گم کردیم،دزدیدند..هعی!

اسب شیر و قهوه می نوشد،خر آب!

هیچ وقت خدا از قهوه و چای و اینجور نوشیدنی ها خوشمان نیامده،نه اینکه لب نزنما،نه.
خیلی کم سراغشان میروم.چند وقتی بود مدام به خودم از این ها میخوراندم که بلکه عادت کنم،نشد که نشد.
هیچ وقت یادم نمیرود،اواخر زمستان سال قبل بود که با فلانی1 به کافی شاپی رفتیم،
بنده هم خیلی معمولی درخواست یک لیوان آب زرشک کردم،که صاحاب کافی شاپ چنان نگاهم کرد که انگار گفته ام یه مثقال تریاک داری همینجا بکشیم؟
انگار هرکی میرود کافی شاپ باید ترک بخورد یا اسپرسو وُ فرانسه،ته تهش دیگر نسکافه با کیک شکلاتیُ،پنیریُ،وانیلی وُ...
بعضی ها فکر می کنند هرکسی که قهوه میخورد باشخصیت است،کلاس دارد
انگار یک سر و گردن از آن هایی که چای میخورند با قند بالاتر است،نه جانم،همان خری هست که بود!


پ.ن:ما یک لیوان آب زرشک را با قهوه هیچ کجا عوض نمیکنیم،حتی فلان جا2!
حالا صدم فکر کنند که هورت کشیدن قهوه کلاس دارد..

1:محیا
2:بلاده کفر!!!

نیست،نه اینکه نباشد،تا حالا نبوده..!

دلمان یه دوستی،آشنایی،سیستری،مادری،برادری،اصلا نسبت وُ جنسیتش مهم نیست.دلمان یه کسی را می خواهد که وقتی وارد اتاق می شود،در نزند...یکهو بیاید تو. ما هم اخمی بندازیم توی صورت وُ بگوییم :یاد نداری در بزنی؟ او هم لبخندی تحویلمان بدهد وُ بگوید:خوبی؟!که ما هم پشت بندش بگوییم فوضولی یا دکتری..؟!

اصلا دلمان یه کسی را می خواهد که ما هی فحشش بدهیم وُ او هی لبخند بزند،بگوییم برو گمشو وُ او پرو پرو برود یه گوشه ای بشیند،ما هم دست آخر لگدی روانه شکمش کنیم وُ او هم بیاید ما را سفت بغل کند وُ آرام در گوشش بگوییم:عاشقتم،یا خیلی میخوامت یا یه چیزی تو همین مایه ها!!1

1:نه اینکه تاحالا از این کارا نکردیم،نمیدانیم چه باید بگوییم!!


پ.ن:از یابنده تقاضا می شود،شخص مورد نظر را به نزدیک ترین کامنتدونی بیاندازد،مژدگانی محفوظ است!

پ.ن:چرا بنده یه خواهر این مدلی ندارم؟:(