kheyli ba kelasim ma!!


shayad yeki az hezaran dalayeli ke chand vaqt bud nayamadam O yek post begozaram inja , ke beguyam MAN HASTAM , hamin dalili bashad ke daram english type mikonam barayetan.. yeki nist beguyad to ke to sevenesh mundi , chera 8  nasb kardi akhe1??? 

be har hal , ma mandim O chegune parsi kardane ishun! va tanha dalili ke baes shod biayam O yek post benvisam inja ke beguyam MAN HASTAM hanuz . in  bud ke az hafte name(jim) dorane nojavaniam ta hal , ke chand vaqti ham hast nemiravam panshnbe ha bekharamash , ke har mashadi hadeaqal bayad yek panshanbe dastash begirad O bekhand , tashakor kkonam ke blogam ra dar ruzmare online moarefi kardan!va az an shakhsi ke nmidanam kist , ke blog ra be inha moarefi karde ham , niz hamchenin!

bashad ke yek soton2 az hafte nameshan ra bedahand bema!

nafam nevesht:bebakhshid ke finglish khandid,qor nazanid , mikhastid nakhanid:l


1:ble..man khtli tanbalam!

2:sathe qena.at!

نامه سرگشاده(2)


ای شما پدر مادری که داری قدرت نه گفتن ُ به بچّـــت آموزش میدی،قدرت نه شنیدن رو هم آموزش بده بش!!

زیر تخت،پشت کمد!

همین دیشب که شارژ ام پی تری ام تمام شد ُ روی صفحه اش نوشت "بای بای"،که با هدفونش پرتش کردم روی صندلی،همین دیشب بود که یک چیزی یک بند از پشت کمد اسمم را صدا میزد،که دست کردم پشت کمد ُ بوم نقاشی نصفه کاره با چند تا تیله خودشان را انداختند بیرون. خب برای منی که عادت به خونه تکونی های فصلی مامان دارم،دیدن اینا،بعد از چند سال،اونم پشت کمد،یه جورایی عجیب غریب می اومد...

همین دیشب بود که فهمیدم من خیلی چیزها رو یه جاهایی جا گذاشتم،چیزایی که هر شب دارن صدام میزنن ُ منم هدفون ُ میچپونم تو گوشم،اول از همه خودم!


"کلید اسرار"ها!


مثلا همین سه شنبه که تا صبحش یک بند بیدار بودم ُ چیـــــز میکشیدم ُ بعد از هر مچاله کردن کاغذ و روانه سطل آشغال کردنش هی به خودم قوت قلبی میدادم که این یکی خوب میشود ، که وقتی صبح با چشم هایی که خواب را می طلبیدن پای راستم را گذاشتم بیرون فهمیدم که نفهمیدم از کی دارد باران می آید که توی دلم گفتم "به!چه روز خوبی"!!

که تا اتوبوسی که هر ده دقیقه یک بار خاموش میشد ُ هر لحظه از حجم آدم های درونش داشت میترکید ، شلپ شلپ کنان ، دیر رسیدم ، که در حال خشک کردن آب باران روی صورتم که عینهو همین موش های آب کشیده شده بودم،;که بعدش آقای "میم" برگه ها را دستم داده باشد ُبگوید "جوهرش کم رنگه،مثل آب دهن مرده می مونه"!

و  فهمیدم تا صبح داشتم باز هم آب دهن مرده را از اینور به آنور می کشیدم.. که مرحمت نکرد یک نگاه به سرتا پایش بندازد ُ بگوید به تو ربطی ندارد که جوهر کم رنگ است یا پررنگ،باید رفت در آن کارخانه را تخته کرد ،که یک راست یک صفر داد دستم،که برگه را نگه داشته ام برای بچه هایم که بگویم صفر گرفتن آنقدر ها هم ناراحت کننده نیست ، فقط اولش میخندی ِ بعد پشتت را میکنی ُ یکی از آن فوش های خاک بر سری را زیر لب میگویی مثلا!!

که گفتن ندارد که تا آخر شب یک چیز،که نمیدانم چه هم بود، را میخواستم بالا بیاورم ،که آخر شب بگویم  "چه روز گندی ِ" و یک اس مس بدهم به یکی ُ بگویم "بنظرت امروز کی تموم میشه؟که گفتن ندارد آن یک نفر میتواند سامانه پیامکی برنامه نود هم باشد!

ولی خب ،یک چیزی که خیلی ها میگویند وجدان،ولی بنظرم یک اسم دیگری دارد که بعدن شاید گفتم بهتان، میگوید همه این ها از آنجایی شروع شد که صبح داشتی پیاده تند تند میرفتی که خودت را تالاپ بندازی توی یکی از همین تاکسی ها که هر وقت که میخواهی ِ شان نیستند، که آن خانومه برگشت ُ گفت "به بچه های فلان کمک میکنی؟که همینجور تند ُ تندتر میرفتم ُ گفتم "نمیتونم،ینی دیرم شده" ُ توی تاکسی گفتم "اینم اول صبی مارو گیر آورده ُ.."!

خب دوستان همان صدا وقتی داشتم سرم را هم میکشیدم زیر پتو که روز را تمام کنم، گفت"خوردی؟بخور. یا حقته یا یک چیزی توی همین مایه ها!