و خداوند بهمن ماهی ها را آفرید...
ظَـــحرآی گل درس هایت را بیشتر بخوان،کنکور از آنچه که تو فکرش را می کنی بتو نزدیک تر است،و بدان ُ آگاه باش که با سیستم آموزشی این کشور موفقیت در دستان توست!به همین خیال باش!
جناب رادیکال منفی دو،روزهایتان بهتر از دیروز باشد،جیب هاتان هم پر پول تر. و خوشبختی تان در کنار همسرتان بیشتر!
دختر بارون عزیزم بیست سالگیت پر باشه از روزهای خوب،همه ی بیست های امسال مال توئه،نصف نصف فقط!
زینب خودم،اول خط ظَـــحرآ را بخون که مال تو هم هست!و زندگی را سخت نگیر،اصلا تا نخندیدی حق نداری ازین جا بری!
سارای گل؛تولدت مبارک؛زندگی ات همیشه پر از شادی ها و خوشبختی های کوچیک و بزرگ باشه.
و سلمان؛الهه؛بابای گلم؛فهمیه؛سوگند و همه کسایی که بهمن به دنیا اومدن و من خبر ندارم،تولدتون مبارک خلاصه!
پ.ن:لطفن به این پست یه ورکی نگاه نکنین؛چون فقط یه بهمنی که میتونه عمق این ماه رو درک کنه!
شاید تو زندگی قبلیم اون لوستر شیک ُ پیک ِ که فقط تو مهمونی هایی که هر چند سال یه بار برگزار می شد ُ چند ساعت حق روشن شدن داشت، بودم ، که یه روز همه لامپاش با هم سوخت!
هوای بهاری!
دیشب خواب می دیدم ، ینی تو اون چند ساعتی که خوابیدم 1 خواب دیدم که نشستم پشت یه میزی ُ دارم با خدا مذاکره میکنم ، وسطاش هی عینک نداشتم ُ جابجا میکردم هی لبخندای ظریفی 2 میزدم که می گفتم بهمن شدا یه نمه بذار بباره ملت 3 عقده ای شدن ، صُب هم خیلی خوشال بودم که حالا من با خدا صوبت کردم برف که هیچ از آسمون سنگ می باره!!!حالا بماند که دیشب نمیخواستم بخدا بگم که فصل ها رو داری قرقاطی میاری آآآ..
پ.ن:زمستون..(+)
1:دارم به لحظات ..وه خوردن نزدیک میشم!
2:ظریف دیگه:دی!
3:خودمو عرض میکنم!
ز گهواره تا گور باید گریست به این سیستم آموزشی!
یک عدد نفهم، شب قبل از امتحان، یکهو وسط درس خواندن1، تصمیم گرفت هیچوقت بچه اش را به مدرسه جهت تعلیم ُ تربیت نفرستد2، چون بچه همه چیز یاد خواهد گرفت الا آن چیزی که باید یاد بگیرد را، ختم کلام، نقطه!
1:بعله،درس هم میخونیم ما!
2:حالا می تواند به یک بهانه دیگر بفرستدش به مدرسه!
هر روز بدتر از دیروز!
یادم می اید فقط که آن موقع عاشق رنگ مشکی بودم برای قالب وبلاگم!اما درست مثل الان از همه چی ُ همه جا،خسته بودم!
آسمان مال ِ من است!
یک مزیتی که آسمان های ابری شهر در شب ، وقتی زل میزنی بهش ُ هر طور که شده از آن ته مه ها یک ستاره پیدا میکنی ُ مال خودت می گذاریش ، این است که شاید یک نفرهای دیگر هم آنطرف شهر زل زده باشند به آسمان ُ همان یک ستاره ای که توی آسمان معلوم است را مال خودشان بگذارند ...
داشتن دوست داشتنی های مشترک،با آدم هایی که شاید تنها اشتراکشان باهم زندگی کردن(!) توی یک شهر باشد، یک مزیت است، بی شک!
پ.ن:هوا حال میده واسه...(+)
جمعه بیا من ُ بـُـخور!
جمعه باشد ، در شیشه مربا باز نشود آنوقت ، فردایش امتحان داشته باشی ُ نخوانده باشی ، شارژ گوشیت تمام شود ُ شارژر نباشد ، جمعه باشد ، پاشوی ببینی امسال هم از برف خبری نیست ، مادر بزرگ حالش آنجور که باید باشد،نیست ، کارهایت همه بگویند اول من،اول من! ، آنوقت دلت یک کوله پشتی ُ چند روز مسافرت بخواهد ، یک کیک شکلاتی گنده، که بدانی همه اش مال خودت است ، جمعه باشد ، حافظ اس مس بدهد " اشتباهاتت را تقصیر سرنوشت ننداز" آنوقت آدم مجبور باشد تا شب توی اتاق از پنجره در حالی که کمرش را دولا راست میکند،بیرون را نگاه کند ُ نوه نفــم درونش هی بگوید "بی خـــیـال فردا"
هزار راه نرفته(2)...
اینکه چاقی چیز خوبی نیست ُ آدم ها هی میخواهند لاغر باشند،نه اینکه سالم باشند،خوشتیپ باشند فقط،درست! اینکه من اصلا آدم شکمویی نیستم ُ وقتی می روم سوپری هی همه از در ُ دیوار می گویند من ُ بخر ُ بخور ُ من بهشان بی محلی می کنم ،درست! اینکه مدام با خودم فکر می کنم که آدم های آنطرفی که دسر های خیلی خوشگلی درست می کنند، با دست ُ پای گوسفندی که می کُشند، چه می کنند ُ اسراف اصلا خوب نیست، درست!1
اصلا شمایی که اینکاره هستی2، یک صفحه مجازی درست کن ُ اسمش را بذار "هزار ُ یک غذایی که قبل از مرگ باید خورد" هی ماها بیاییم از غذاهای خوشمزه مان بنویسیم که مثلا نویسنده ثابت هم نداشته باشد ُ هر نفر بتواند یکی، نهایت ده تا غذا که بشود خوردش(!) بگوید آنجا!3
پ.ن:بلـــــــــه،میدانم که ایده هایم خیلی شیک ُ با کلاس هستند ُ فقط به درد خودم میخورند!
1:میدانید که فقط خاورمیانه ای ها کله پاچه دارند دیگر.
2:سرت تو نت ِ.
3:اصلا شما بزن سایت رو،جهنم،من خودم مدیریتش میکنم:دی
اولین جمعه ی زمستانی که تویش برف ُ کلاه شالگردن ُ شاندیز-ابرده ُ آلوچه های دست فروش کنار جاده ، نداشته باشد که جمعه نیست،زهر مار است لابد!
به همین سادگی!
1
یلدای سال قبل بود که قرار بود تمام شویم ُ برویم پی آن یکی زندگی مان! قرار نیست که همه قرار ها درست برقرار شوند که، نرفتیم هنوز، خیلی هامان هستیم، که یک سال گذشت، حالا بماند که چکار کردیم، که چقد خندیدیم که چقدر خنداندیم... بماند که حالا تو کجایی، که میخواهی این یک دقیقه اضافی را حافظ بخوانی، بخوابی، یا بنشینی ُ تا صُب آسمان ابری شهرت را هی گز کنی، اصلا یلدایی که برف نداشته باشد که یلدا نیست،این را دیشب داشتم به خدا میگفتم. اصلا همه این ها بماند2..
یلدایتان مبارک،به همین سادگی!
پ.ن:بسته شب یلدا هم داریم ما: + و +!
پ.ن:دلتان شاد،جیب هاتان پر پول،یک دقیقه اضافی تان هم پربار!
1:خونه پدر بزرگ بود و امکانات کم،همچی آدمی هستیم!
2:اصلا یهویی سانسور شد:-l
خانومی که ما باشیم!
اینکه ما خانوما برخلاف شما آقایون اینجوری خرید می کنیم،یا اصلا اینکه شما آقایون برخلاف ما خانوما اونجوری خرید میکنید،قبول! اما دیشب وقتی داشتم خرت ُ پرت هایی که با مامان خریده بودیم رو میذاشتم توی کابینت، که داداش ِ اومد ُ گفت "رفتین تخم مرغ بخرین فقط،پس کو تخم مرغا؟" فهمیدم که ما خانوما میتوونیم به قصد خرید فلان چیز بریم بیرون و همه چیز بخریم،الا همان فلان چیز را!1
1:یادمان نباشد که باید فلان چیز را هم می خریدیم حتی!
نامه سرگشاده(3)
یک چیزی که فرزندانم همیشه باید بدانند ، این است که من خواهر برادر هایشان را یک جور دیگری دوست خواهم داشت ، حالا هر چند تا که می خواهند باشند ، جوری که شبیه دوست داشتن پدرشان نباشد ، مثل دوست داشتن گلدان هایم ، فصل ها ، رنگ ها نباشد ، آن مدل دوست داشتن اصلا نباید باشد ، هر کدامشان را یک جور خاصی دوست خواهم داشت...ینی میخواهم بهتان بگویم آدمها هیچ کدام شبیه هم نیستند،هیچکدامشان اخلاقشان مثل هم نیست ، ینی گول این طالع بینی ها را نخورید1 ، دو قلو ها هم مثل هم نیستند ، مثل هم فکر نمی کنند ، مثل هم حرف نمیزنند.
هر کسی را باید به شیوه خاص خودش دوست داشت،اصلن نمیشود همه را یک مدلی دوست داشت، ینی یک فرمول ثابت شده ای که بگوید "بیا،اینجور می توانی فلانی ها را دوست داشته باشی، اینجوری فلانی ها دوستت خواهند داشت" ، وجود ندارد.
حالا بیا بنشین ُ ببین که تا حالا چند نفر را آنجور که باید دوست داشته باشی،دوست داری!
1:آدمها فقط در بعضی موارد کپی پیستی هستند
جــوجه ی آخر پایــیــزیم
عــاشـق شــمرده می شـویم
امـّـا
حســابـمــان نمــی کـنـنـد.
الف بال/مسعود عرفانیان
ما مثلا 'آدم'ها!

آمدم اینجا که یک متن بلند بالا بنویسم،اینکه بگویم چقدر بعضی از ما آدم ها مزخرفیم، اینهایی که حذب باد که نه،به یک فوتی بند اند.این آدم ها که نمیشود یک کلام باهاشان حرف زد،که از قاعده یک کلاغ،چــل کلاغ استفاده میکنند! همین هایی که برای صد تومن جد ُ آباد آدم را می اورند جلوی چشم هایش! اینهایی که نمیشود بهشان گفت بالای چشمهایت ابروست! اینهایی که هروقت بهتان میرسند از دوست پسر جدیدشان میگویند،که تمام دغدغه شان در زندگی رنگ لاک ناخنشان بوده...
آمدم از یک سری از آدم ها بگویم که سیستم زندگی شان بر محور ِ پول،پول،پول پیروی میکند! آدم هایی که تمام شخصیتشان به کیف پول ُ کت شلوار تنشان ُ ماشین زیر پایشان است! اینهایی که فکر میکنند زنگ زدن بهشان ُ احوالشان را پرسیدند،وظیفه تان است! همین هایی که فیل فین کرد ُ اینها جلوس پیدا کردند..
آمدم از یک سری از آدم ها بگویم،اما خـــــــب،یادم آمد دنیای مجازی را هم ما آدم ها تشکیل میدهیم2،این متن دلیل نمیشود که خودم هم جز این آدم ها نباشم، بهتر به خودمان نگاه کنیم!!!
پ.ن:عاشق افکار همه آدم ها نشین.آدمها زیبا فکر میکنند،زیبا حرف می زنند،اما زیبا زندگی نمیکنند!1
1:بر گرفته از sts یکی از دوستان!
2:مخاطبی که می تواند خاص باشد!
قدیما+
هزار راه نرفته(1)...
دو تا از هزاران کارهایی که دوست داشتم انجام بدهم1 همیشه،که هیچوقت مرحمت نکردم تمرین کنم، که فقط دوست داشتم یاد داشته باشم ِشان، که جدا از جلف بودنش، جدا از اینکه بگویند از خانمی مثل شما 2بعید است، که فکر میکنم هر آدمی باید یاد داشته باشدَش، حالا می خواهد استفاده کند، نکند، به من ربطی ندارد...
اینکه دوتا انگشتم را بچپانم توی دهنم ُ دو تا سوت بزنم، آنقدر بلند باشد که صدایش تا فلانجا هم برود. این شب های پاییزی که بدجوری روی پشت بام رفتن میزند توی کله ام ،تمرین میکنم.که بجز صدای س کـــــــش داری هیچ چیز بیرون نمی آید! آن یکی دیگر،اینکه آدامسم را باد کنم،بعد هم تَـــق بترکانم، بعله، من ادم پاستوریزه ای بودم که تا بحال نتوانستم با یک آدامس این کار را بکنم..
باید بروم بیشتر تمرین کنم،شاید پس فرداها زانو هایم را خم کردم ُبچه ام را گذاشتم آن بالا بشیند ُ "تـــَــق" برایش آدامس ترکاندم ُ پاچید روی دماغش، که بعدش یک عکس بگیرم ازش ُ بیایم بهتان نشان بدهم ُ بعد شما قربان صدقه بچه ام ُ مادر خوش ذوقش بروید حتی!
باید بروم بیشتر تمرین کنم...
1:آرزوهای شیشه ای ام!
2:حالا انگار کی هستم:l
kheyli ba kelasim ma!!
shayad yeki az hezaran dalayeli ke chand vaqt bud nayamadam O yek post begozaram inja , ke beguyam MAN HASTAM , hamin dalili bashad ke daram english type mikonam barayetan.. yeki nist beguyad to ke to sevenesh mundi , chera 8 nasb kardi akhe1???
be har hal , ma mandim O chegune parsi kardane ishun! va tanha dalili ke baes shod biayam O yek post benvisam inja ke beguyam MAN HASTAM hanuz . in bud ke az hafte name(jim) dorane nojavaniam ta hal , ke chand vaqti ham hast nemiravam panshnbe ha bekharamash , ke har mashadi hadeaqal bayad yek panshanbe dastash begirad O bekhand , tashakor kkonam ke blogam ra dar ruzmare online moarefi kardan!va az an shakhsi ke nmidanam kist , ke blog ra be inha moarefi karde ham , niz hamchenin!
bashad ke yek soton2 az hafte nameshan ra bedahand bema!
nafam nevesht:bebakhshid ke finglish khandid,qor nazanid , mikhastid nakhanid:l
1:ble..man khtli tanbalam!
2:sathe qena.at!
نامه سرگشاده(2)
ای شما پدر مادری که داری قدرت نه گفتن ُ به بچّـــت آموزش میدی،قدرت نه شنیدن رو هم آموزش بده بش!!
زیر تخت،پشت کمد!

همین دیشب که شارژ ام پی تری ام تمام شد ُ روی صفحه اش نوشت "بای بای"،که با هدفونش پرتش کردم روی صندلی،همین دیشب بود که یک چیزی یک بند از پشت کمد اسمم را صدا میزد،که دست کردم پشت کمد ُ بوم نقاشی نصفه کاره با چند تا تیله خودشان را انداختند بیرون. خب برای منی که عادت به خونه تکونی های فصلی مامان دارم،دیدن اینا،بعد از چند سال،اونم پشت کمد،یه جورایی عجیب غریب می اومد...
همین دیشب بود که فهمیدم من خیلی چیزها رو یه جاهایی جا گذاشتم،چیزایی که هر شب دارن صدام میزنن ُ منم هدفون ُ میچپونم تو گوشم،اول از همه خودم!
"کلید اسرار"ها!
مثلا همین سه شنبه که تا صبحش یک بند بیدار بودم ُ چیـــــز میکشیدم ُ بعد از هر مچاله کردن کاغذ و روانه سطل آشغال کردنش هی به خودم قوت قلبی میدادم که این یکی خوب میشود ، که وقتی صبح با چشم هایی که خواب را می طلبیدن پای راستم را گذاشتم بیرون فهمیدم که نفهمیدم از کی دارد باران می آید که توی دلم گفتم "به!چه روز خوبی"!!
که تا اتوبوسی که هر ده دقیقه یک بار خاموش میشد ُ هر لحظه از حجم آدم های درونش داشت میترکید ، شلپ شلپ کنان ، دیر رسیدم ، که در حال خشک کردن آب باران روی صورتم که عینهو همین موش های آب کشیده شده بودم،;که بعدش آقای "میم" برگه ها را دستم داده باشد ُبگوید "جوهرش کم رنگه،مثل آب دهن مرده می مونه"!
و فهمیدم تا صبح داشتم باز هم آب دهن مرده را از اینور به آنور می کشیدم.. که مرحمت نکرد یک نگاه به سرتا پایش بندازد ُ بگوید به تو ربطی ندارد که جوهر کم رنگ است یا پررنگ،باید رفت در آن کارخانه را تخته کرد ،که یک راست یک صفر داد دستم،که برگه را نگه داشته ام برای بچه هایم که بگویم صفر گرفتن آنقدر ها هم ناراحت کننده نیست ، فقط اولش میخندی ِ بعد پشتت را میکنی ُ یکی از آن فوش های خاک بر سری را زیر لب میگویی مثلا!!
که گفتن ندارد که تا آخر شب یک چیز،که نمیدانم چه هم بود، را میخواستم بالا بیاورم ،که آخر شب بگویم "چه روز گندی ِ" و یک اس مس بدهم به یکی ُ بگویم "بنظرت امروز کی تموم میشه؟" که گفتن ندارد آن یک نفر میتواند سامانه پیامکی برنامه نود هم باشد!
ولی خب ،یک چیزی که خیلی ها میگویند وجدان،ولی بنظرم یک اسم دیگری دارد که بعدن شاید گفتم بهتان، میگوید همه این ها از آنجایی شروع شد که صبح داشتی پیاده تند تند میرفتی که خودت را تالاپ بندازی توی یکی از همین تاکسی ها که هر وقت که میخواهی ِ شان نیستند، که آن خانومه برگشت ُ گفت "به بچه های فلان کمک میکنی؟" که همینجور تند ُ تندتر میرفتم ُ گفتم "نمیتونم،ینی دیرم شده" ُ توی تاکسی گفتم "اینم اول صبی مارو گیر آورده ُ.."!
خب دوستان همان صدا وقتی داشتم سرم را هم میکشیدم زیر پتو که روز را تمام کنم، گفت"خوردی؟بخور. یا حقته یا یک چیزی توی همین مایه ها!
زیر باران بدون چتر باید رفت!
این آدمـــها
بله همان هایی که تا تقی به توقی میخورد ُ دو قطره از آسمان میچکد،چترشان را میگیرند هــــوا
چترشان را دست میگیرند،نه اینکه از باران بدشان بیاید،نه،از چتر دست گرفتن خیلی خوش شان می آید..
هر روز پاییزه.
پاییز جدا از قیل ُ قال مدرسه اش ، انارهای مثلا شکفته اش ، آسمان قرمز ُ گرفته اش ، جدا از برگ هایی که زیر پاهایت خش خش میکنند ، بادهایی که راست می آید می پیچد دور تن آدم ، جدا از دست های چپیده توی جیب ها ُ اتوبوس های شلوغ ُ خیابان های خلوت ُ شب های طولانی اش... پاییز جدا از همه اینها یک چیزی دارد که انگار تمام غم های عالم را یک جا میریزد توی دلم.. نه .. به نبودن تو ربطی ندارد اصلا!!
هفته ای که گذشت..(1)
یه دختره رو که تو غروب یه پاییز با یه عالمه دم ُ دستگاه تو کت ُ کولش،وسط اون اتوبان ِ کشان کشان با یه عالمه بغض که به گم شدن گوشی شم هیچ ربطی نداشت،داشت راه میرفت ُ با این موسیقی های غمگین توی فیلم ها، که این بادهای تند پاییزی هم صاف میزد توی صورتش،تصور کنین1 .
بعد با همه اینها حتمن توقع دارین عید رو هم بتون تبریک بگم،والا
1:غمگین ترین حالت ممکن!
نچــســـبــون!!
هیچوقت چه از این برچسب ها که یک دور نوار سورمه ای مشکی هم دورش است یا این ها که باربی ُ این قرتی بازی ها دارد که اسم ُ فامیلت را بنویسی ُ بچسبانی به در ُ دیوار وسایلت خوشم نمی آمده، معلم اول ابتدایی ام هر کاری کرد که بدهم اسمم را روی دفتر مشقم که قرمز هم بود، بنویسم، ننوشتم. که آخر خودش با خط درشت اسمم را نوشت ُ از همان موقع بود که از تمام دفتر مشق های قرمز بدم آمد. که از همان موقع هم بود که فهمیدم شلخته به چه کسی می گویند. اصلا چه لزومی داشت که اسمم را روی مداد سیاهم حتی ، بنویسم،حالا گیریم دوستم مدادم را اشتباهی بر میداشت ُ میبرد خانه شان ُ یک صفحه هم چیز مینوشت،دنیا به آخر می رسید مگر؟
یا همین سربازهای خودمان که در حالت عادی آدم توی مترو ُ اتوبوس ها می بیندشان،که روی سینه اینوری شان دادند اسم ُ فامیلشان را نوشته اند.من یکی که اصلا دوست ندارم بدانم اسم کسی که کنارم ایستاده چیست،اصلا یکی از تفریحاتم این است که به چند نفر تمرکز کنم ُ فکر کنم چه اسمی بهشان می آید.
مثلا همین آقاعه که لباس ورزشی سرتا پا مشکی میپوشد ُ همیشه گرمکنش را هم به کمرش می بندد ، که بنظرم همین یک کاربرد را دارد،چرا که من هیچوقت ندیدم تنش کند ُ چند باری هم که از روبه رویش گذشتم دماغش طوری بود که آدم فکر میکند بدجوری مشت خورده ُ الان است که از هم بپاشد ، که فکر میکنم که بهش می آید که اسمش پدرام باشد مثلن..
این ها همه را گفتم بهتان که بگویم من اساسا با همه برچسب ها حتی همین برچسب وبلاگم، برچسب لوله بازکنی روی در خانه ها حتی، و همه کسانی1 که بر چسب میزنند به همه جا،حتی آدمها، مشکل دارم!!
1:خودم حتی!
خانوادس ما داریم؟
دو دقه نبودیم،مهمون اومده،داداشه دو تا میوه1 شسته گذاشته تو ظرف،فامیل میشینن،پا میشن ازش تعریف میکنن که چقد خوب میوه میشوره.حالا هرکی ندونه من که میدونم شلوارشو قالبی در میاره، جزوه هاشو تو کابینت آشپزخونه میذاره،بش رو بدی جوراباشم تو یخچال حتی2 ...
حالا هی برین کلاس سفره آرای،"خربزه" رو "قو" کنین تا یکی ازتون تعریف کنه!
1:بعله،میوه هم داریم ما.
2:مدیونین فک کنین از حسودیمه آ.
