روزمرگی های نفهمی!
در این بین مادری هم کم نیاورده حتی دایی کوچیکه را برای صحبت و سر عقل آوردن ما شیر کرده،که دایی هم رحم نکرده ساعت شش صب پاشده اومده،توجه بفرمایید که یک عدد دایی خواب صبح جمعه ات را زهرمارت کند،البته ما دیگر نسبت به رفتار این دایی ها در بیدار کردن و زهر و کوفت کردن عادت کردیم حالا چه بزرگه باشد،چه کوچیکه!
خلاصه اش اینکه دایی که مهارت خاصی در قانع کردن همه و آوردن دلایلی از هر نقطه جهان و در بعضی مواقع سفسطه کردن دارد را با مهارت نفهمانه خاص خودمان قانع کرده و به میدان مادری فرستادیم،بلاخره از قدیم ندیم ها گفته اند که حلال زاده به داییش میره،حالا شوما توجه بنمایید که ما شیش تا داریم:l
خلاشه تراش اینکه دایی همان حرف هایی را به خواهرش زد که ما قبل ترش میزدیم،با این تفاوت که مامان عینهو چی پذیرفت و تا الان هم هیچ سخن دیگری نگفته و طرحش را به تعویق2انداخته. و ما در تعجب و حیرت که دایی همان حرف های ما را بدون از جا انداختن حتی علامت تعجبی گفت،ولی تا همین دیشب مادرمان به هیچ صراطی مستقیم نبود؛اما حالا راضی هم شده..این جاست که شاعر3میگوید:
باید که شیوه سخنم را عوض کنم
شد شد،اگر نشد دهنم را عوض کنم!!
پ.ن:خدایا این یکی مشکل رو که با هم حل کردیم،خب بریم مرحله بعد!
پ.ن2:میخواستم خطاب به اینایی که میگن "لذتی که تو بخشش هست،تو انتقام نیست"بگم گاهی اوقات هست هست هست هست هست..ـ
1:مدیونید اگه بخواین پست رو با دید سیاسی بخونین،چشم ها رو باید شست!
2:املاش درسته؟!
3:ناصر فیض