زیر باران بدون چتر باید رفت!
این آدمـــها
بله همان هایی که تا تقی به توقی میخورد ُ دو قطره از آسمان میچکد،چترشان را میگیرند هــــوا
چترشان را دست میگیرند،نه اینکه از باران بدشان بیاید،نه،از چتر دست گرفتن خیلی خوش شان می آید..
این آدمـــها
بله همان هایی که تا تقی به توقی میخورد ُ دو قطره از آسمان میچکد،چترشان را میگیرند هــــوا
چترشان را دست میگیرند،نه اینکه از باران بدشان بیاید،نه،از چتر دست گرفتن خیلی خوش شان می آید..
پاییز جدا از قیل ُ قال مدرسه اش ، انارهای مثلا شکفته اش ، آسمان قرمز ُ گرفته اش ، جدا از برگ هایی که زیر پاهایت خش خش میکنند ، بادهایی که راست می آید می پیچد دور تن آدم ، جدا از دست های چپیده توی جیب ها ُ اتوبوس های شلوغ ُ خیابان های خلوت ُ شب های طولانی اش... پاییز جدا از همه اینها یک چیزی دارد که انگار تمام غم های عالم را یک جا میریزد توی دلم.. نه .. به نبودن تو ربطی ندارد اصلا!!
یه دختره رو که تو غروب یه پاییز با یه عالمه دم ُ دستگاه تو کت ُ کولش،وسط اون اتوبان ِ کشان کشان با یه عالمه بغض که به گم شدن گوشی شم هیچ ربطی نداشت،داشت راه میرفت ُ با این موسیقی های غمگین توی فیلم ها، که این بادهای تند پاییزی هم صاف میزد توی صورتش،تصور کنین1 .
بعد با همه اینها حتمن توقع دارین عید رو هم بتون تبریک بگم،والا
1:غمگین ترین حالت ممکن!
هیچوقت چه از این برچسب ها که یک دور نوار سورمه ای مشکی هم دورش است یا این ها که باربی ُ این قرتی بازی ها دارد که اسم ُ فامیلت را بنویسی ُ بچسبانی به در ُ دیوار وسایلت خوشم نمی آمده، معلم اول ابتدایی ام هر کاری کرد که بدهم اسمم را روی دفتر مشقم که قرمز هم بود، بنویسم، ننوشتم. که آخر خودش با خط درشت اسمم را نوشت ُ از همان موقع بود که از تمام دفتر مشق های قرمز بدم آمد. که از همان موقع هم بود که فهمیدم شلخته به چه کسی می گویند. اصلا چه لزومی داشت که اسمم را روی مداد سیاهم حتی ، بنویسم،حالا گیریم دوستم مدادم را اشتباهی بر میداشت ُ میبرد خانه شان ُ یک صفحه هم چیز مینوشت،دنیا به آخر می رسید مگر؟
یا همین سربازهای خودمان که در حالت عادی آدم توی مترو ُ اتوبوس ها می بیندشان،که روی سینه اینوری شان دادند اسم ُ فامیلشان را نوشته اند.من یکی که اصلا دوست ندارم بدانم اسم کسی که کنارم ایستاده چیست،اصلا یکی از تفریحاتم این است که به چند نفر تمرکز کنم ُ فکر کنم چه اسمی بهشان می آید.
مثلا همین آقاعه که لباس ورزشی سرتا پا مشکی میپوشد ُ همیشه گرمکنش را هم به کمرش می بندد ، که بنظرم همین یک کاربرد را دارد،چرا که من هیچوقت ندیدم تنش کند ُ چند باری هم که از روبه رویش گذشتم دماغش طوری بود که آدم فکر میکند بدجوری مشت خورده ُ الان است که از هم بپاشد ، که فکر میکنم که بهش می آید که اسمش پدرام باشد مثلن..
این ها همه را گفتم بهتان که بگویم من اساسا با همه برچسب ها حتی همین برچسب وبلاگم، برچسب لوله بازکنی روی در خانه ها حتی، و همه کسانی1 که بر چسب میزنند به همه جا،حتی آدمها، مشکل دارم!!
1:خودم حتی!
دو دقه نبودیم،مهمون اومده،داداشه دو تا میوه1 شسته گذاشته تو ظرف،فامیل میشینن،پا میشن ازش تعریف میکنن که چقد خوب میوه میشوره.حالا هرکی ندونه من که میدونم شلوارشو قالبی در میاره، جزوه هاشو تو کابینت آشپزخونه میذاره،بش رو بدی جوراباشم تو یخچال حتی2 ...
حالا هی برین کلاس سفره آرای،"خربزه" رو "قو" کنین تا یکی ازتون تعریف کنه!
1:بعله،میوه هم داریم ما.
2:مدیونین فک کنین از حسودیمه آ.