یه روزهایی هست..


روزی که با صدای خش خش جارو،تو کوچه پشتی بیدار بشی ، روزی که صبونه املت باشه ، روزی که نارنجی پوش محله صب بخیر با چاشنی ِلبخند تحویلت بده ، روزی که صُب میزنی بیرون تا سر کوچه زنگ همسایه هارو بزنی ُ در بری ، روزی که تمام موسیقی ش " تو " باشی ، روزی که پر باشه از پاستیل ُ آلوچه ، روزی که تلویزیون خانه سبز رو باز پخش کنه ، روزی که یکی زنگ بزنه ُ فقط حالتو پرسه ، روزی که اینترنت،اینترنت باشه ، روزی که تو خیابونای شهر بی هدف پیاده بری ، روزی که سگ همسایه واق واق راه نندازه ، روزی که یه دوست قدیمی رو تو اتوبوس ببینی ، روزی که با یه بغل کتاب بیای خونه ، روزی که با دوستت فیلم درام ُ تلخ ُ، کمدی کنین ُ هر هر بخندین ، روزی که خواهرت بی هوا ماچت کنه ، روزی که تا صب با یه دوست گپ بزنی ، روزی که یه لیوان چای تمام خستگی تو از بین ببره...روزی که با شب بخیر " تو " تموم بشه!

پ.ن:شما هم از روزای دوست داشتنیتون بگین:)

من آدم سوسولی نیستم ولی..


سر صُــــــــبی ، حال بهم زن تر از اون راننده ای که سر چــهـارراه دستشو تا آرنج میکنه تو دمـــــاغش ، اون عابر پیاده ای که تــــُــفشو با زاویه شـــص درجه میپاچونه کف آسفالت!!

پ.ن:نفــــــــــــم پشت چراغ قرمز!

و من خیلی اشتباهی میشوم!!


"آدم یا باید همیشه مغرور باشد،یا باید همیشه آدم مغروری باشد"

تمام این چند سال همین فکر را میکردم،چقدر مزخرف فکر میکردم ،این یکی را دیشب فهمیدم،وقتی فلانی زنگ زد ُ گفت چه جزوه محشری داری تو دختر! " و من یاد جزوه ام افتادم،یاد روزهایی که سرکلاس هایی که "میم" نمی آمد ُ وسط جزوه به آن همه فرمول ُ بند ُ بساطش یک پوزخند کجکی میزدم ُ شروع میکردم به نوشتن...

اون متنی که با خودکار قرمز نوشتی" لبم را میجویدم، حتمن برای دوستانش هم خوانده، "فکر نمیکردم اینقدر احساسی باشی"...همیشه فکر میکردم دیگران چقدر مرا اشتباهی میگیرند ، چقدر مرا اشتباهی فکر میکنند ، اشتباهی قضاوت میکنند ، اشتباهی انتخابم میکنند ، اصلا خیلی وقت ها اشتباهی شروع میشدم ؛ اما همه اش از اشتباه خودم شروع میشد،چقدر خودم را سخت گرفتم،برای اینکه کسی بفهمَدَم..مامان هم بعد از این همه سال هنوز مرا اشتباهی میگیرد،اشتباهی فکر میکندَم و خوب این بیشتر از هر اشتباهی،حرصم میدهد..

"حالا واسه کی نوشتی؟" و صدای خنده اش توی گوشی تلفن می پیچید.. و من یاد خودکار قرمزم می افتم و یکی از آن لبخند های گله گشادم روی صورتم می نشیند ، به اشتباهاتشان میخندم ، اینکه حتمن توی ذهن خیلی ها چقدر خشک ُ عصا قورت داده ام ، اینکه یادم باشد جزوه هایم را به کس دیگری ندهم ، اینکه بگذارم همینجور اشتباهی بمانم..


عجــــــــــبا!!


هیچوقت ، تاکید میکنم هیچوقت فکر نمیکردم ، پای آن زنی که همیشه در میان است،یک روزی پای من بشود!!!


ببند اون پنجره رو!!


چرا نباید خانه مان در یک مجتمع چند فازی باشد و پسر همسایه ای داشته باشم که پنجره اتاقش رو به روی پنجره اتاقم باشد و هی به امید گوشه چشمی پرده اتاق را کنار بکشم و او هم مرا به فلانش هم حساب نکند و شب ها از صدای گیتارش دلم قیــــــژ ُ ویـــــژ برود ُ دست آخر چند روز بعد وقتی از کلاس فلان می آیم ، دم در مجتمع ببینم که از ماشین دوست دخترش پیاده شد و بعد در غم عشق یک طرفه ام بسوزم ُ بیایم یک پست پر از آه ُ حسرت بنویسم اینجا!

که حالا از پشت پنجره بودن ها ، شکلک در آوردن برای بچه هفت هش ساله رو به رویی که این آخر کاری ها برای من هم آدم شده بود،نصیبم شود..که از پشت پنجره بگوید سیبیل هایش دارند در می ایند و من هم آنجای صورتم را نشان دهم و بگویم دونه چرکی ام را ببین!حتمن حالا دختر همسایه روبه رویی دیگری پیدا کرده که بگویید صبح توی مدرسه زمین خورده است و پایش را بگیرد هوا که زانویش را نشانش بدهد...

بعد میگویند چرا تو اینقدر بی احساسی!اصلا همه اش زیر سر این خانه مان است که در یک مجتمع چند فازی نیست ، پسر همسایه نیامده رفت و پنجره ، پنجره نیست!!!بی شک من هم آدم این قرتی بازی ها نبودم،نه،اصلا به خانه مان هیچ ربطی ندارد..


از نامه های نوه نفهم درونم به خدا!


حتمن در باغ سبز نشونم دادی که رفتم ، مگرنه این دنیا ُ روزایی که من میبینم ارزش خلقت من یکی رو نداشت. باتشکر از همه زحماتت،من هنوز باغ سبزی ندیدم!!

پ.ن:خدایا یه امشب ُ..

بگو تا کی باید این نمایش ُ دید ُ نشست...


همیشه یک وارونگی عجیبی برایم داشت ُ دارد، دنیا را میگویم ؛ هیچ چیز سر جای خودش نبوده، شاید هم طبیعی است. طبیعی است که من در دوازده سالگی کتاب مختارنامه را از پدر بزرگ بگیرم ُ بخوانم و حالا بنشینم پای رمان هایی که آخرش همان اول ماجرا معلوم است ،یا اینکه کسی اصلا یادش هست که چند سال پیش ،بجز نماز صب بقیه را میرفتم مسجد یا فقط چوب خط گرفتن برای نمازهای نخوانده الان مهم است؟...

خب دنیا بدجوری عجیب ُ غریب است،اینکه بعد از دو سال "میم.ی" را توی پارک با آن رژ لب مسخره صورتی اش ببینم..."نون.دالی" که میرفتم برایش زبان ُ عربی ُ ریاضی درس می دادم که مبادا بیوفتد، الان روی نیمکت های دانشگاه فلان درس میخواند... که وقتی با "او" بعد از سه سال در تاکسی برخورد کردم ُ مات زده همدیگر را نگاه میکردیم، احمقانه از تاکسی پیاده شدم..یا فلانی که همیشه خدا به چار انگشت موهای بیرون آمده من گیر میداد،صیغه کسی باشد که هم سن پسرش است...

اصلا این ها به من ربطی ندارد،به من ربطی ندارد که "ف.دال" از دوست پسرش حامله شده... که همسایه کناری دو تا زن دارد...اینکه پسردایی نمیتواند به مادرش حالی کند که زن چادری نمی خواهد... که فلانی به زن عمویش نخ میدهد...اینکه عمو با وجود بالا کشیدن زمین های پدربزرگ هنوز برای حساب بانکی مادرش نقشه دارد...به من ربطی ندارد که تو دلت یک دوست دختر میخواهد که بلد باشد سالسا برقصد...اینکه سود پولی که به فلانی دادی را ده درصد حساب کنی یا پنج..

باشه،هیچکدام از این ها به من ربطی نداره،من فقط یه فنجون آرامش زندگیمو میخوام که این روزها جاش بدجوری خالیه!!