چرا نباید خانه مان در یک مجتمع چند فازی باشد و پسر همسایه ای داشته باشم که پنجره اتاقش رو به روی پنجره اتاقم باشد و هی به امید گوشه چشمی پرده اتاق را کنار بکشم و او هم مرا به فلانش هم حساب نکند و شب ها از صدای گیتارش دلم قیــــــژ ُ ویـــــژ برود ُ دست آخر چند روز بعد وقتی از کلاس فلان می آیم ، دم در مجتمع ببینم که از ماشین دوست دخترش پیاده شد و بعد در غم عشق یک طرفه ام بسوزم ُ بیایم یک پست پر از آه ُ حسرت بنویسم اینجا!

که حالا از پشت پنجره بودن ها ، شکلک در آوردن برای بچه هفت هش ساله رو به رویی که این آخر کاری ها برای من هم آدم شده بود،نصیبم شود..که از پشت پنجره بگوید سیبیل هایش دارند در می ایند و من هم آنجای صورتم را نشان دهم و بگویم دونه چرکی ام را ببین!حتمن حالا دختر همسایه روبه رویی دیگری پیدا کرده که بگویید صبح توی مدرسه زمین خورده است و پایش را بگیرد هوا که زانویش را نشانش بدهد...

بعد میگویند چرا تو اینقدر بی احساسی!اصلا همه اش زیر سر این خانه مان است که در یک مجتمع چند فازی نیست ، پسر همسایه نیامده رفت و پنجره ، پنجره نیست!!!بی شک من هم آدم این قرتی بازی ها نبودم،نه،اصلا به خانه مان هیچ ربطی ندارد..