میدونی آدم هایی که میتونن گاهی وقتا یه شکم سیر گریه کنند،چقدر شانس دارن...1


1:ماهی ها عاشق میشوند،علی رفیعی،1383

جهت بالا بردن اطلاعات عمومی تان!


نمیدانم چقدر در جریان هستید ولی اینجانب که پدر و ایضن مادرم زاده ی روستا هستند در جریانم که وقتی گاو و یا گوسفند ماده ای می زاید - نمیدانم چرا از ماده استفاده کردم،مگر گوسفند یا گاو نر هم میزاید؟ - خب داشتم میگفتم وقتی گوسفند یا گاوی میزاید،تا چند روز پس از زایمانش شیرش غلیظ تر از حد معمول میشود و مزه ای بین شیر و خامه1 می شود و یک پیاله اش با چند قاشق شکر و نان محلی، صبحانه یا عصرانه خوشمزه ای میشود.

و بدانید و آگاه باشید که اگر شما از آن دسته از آدم هایی هستید که وقتی به ماست و کره و روغن زرد و سه نقطه های محلی میرسید ،میگویید:پیف پیف بو میده،نمیخوام،بدون هیچ شکی شما با بچه سوسول نسبت نزدیکی دارید..

پ.ن:بکل یادمان شد که به آن شیر بعد از زایمانشان در دیار ما"فِــــلِــه"گویند،والا نمیدانیم در دیار شما چه می گویند

پ.ن2:مدیونید بگید چقدر شکموعع این:l

پ.ن3:در راستای پست قبل خواستیم بگیم یکی از مینی آرزوهای ما این است که با این2 بابا کرم برقصیم3


1:دقیقن نمیتونم بگم مث چی

2:اصن تا حالا پام نکردمش،یه وضییی:(

3:خب چیه؟آدمه دیگه،آرزو داره


توی اون شب که باد میومد..


هر وقت تابع حال و احساساتمان در نقاط مینیمم و ماکسیمم1 قرار گیرد دوست داریم راه برویم چیپس بخوریم،راه برویم به دیگران متلک بندازیم،راه برویم آسمان گز کنیم،راه برویم بخندیم،در بعضی موارد دیده شده که راه رونده اشک هم ریخته اما شما باور نکنید.خلاصه که راه برویم همراه با آهنگی پیش زمینه!

یک جفت کفش داریم2 که طی این یک سال که صاحبمان شده است در این دو نقطه همراهیمان کرده است، همین الانه از راه رفتن سه ساعت ُ نیمه مان بازمیگردیم،نقطه مان خیلی لامصب بود که این همه طول کشید تا نرمال شود،مسئله ما نقطه هایمان و تایم و خیابان های در دست تعمیر و نم نم باران امروز3چراغ قرمزهای عابر پیاده و اینها نیست.مسئله سایز کفش است.

بنده از همین تریبون از تولیدکنندگان کفش چه در داخل و چه در خارج4خواهشمندم زین پس سایز کفش بانوان را به چهل و یک و در مواردی به چهل و دو ارتقا دهند،پاهایمان درون کفش خفه شد به مولا!


پ.ن:مردیم از بس کفش اسپورت پوشیدیم،بنده هم دل دارم..

پ.ن2:و ما هنوز نفهمیدیم که چرا پن شنبه ها از بقیه روزها خلوت تر است.


1:گفتیم فصل امتحاناته یاده درساتون بندازیمتون.

2:هدیه از طرف پدر به سلیقه خودمان

3:به به..چه نسیمی می وزد

4:چین منظورمه دیگه

ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه...


-نشستم از بیکاری طالع بینی مو1 میخوندم،نوشته "او هرچه باشد آرام نیست"،خب یهو بگو وحشیه دیگه.
-تو تاکسی نشستیم آهنگ بابا کرم،یهو گف کی بلده چشمک بزنه؟کی بلده خوب قرش بده؟اینقدر خودمو کنترل کردم،اینقدر بی توجهی نشون دادم..

-همی چند ساعت پیش با دوستان رفتیم بستنی خوردیم،دیدیم دوربین عکاسی دوستمان همراهش است،گفتیم چنتا عکس بگیریم کوک کنیم به دفتر خاطرات نداشته مان،ملت همچی نیگا میکردن،گفتیم بابا واسه فیسبوکمون میخوایم:l

-همون وانفسای بستنی خورون یکی از دوستان لطیفه ای تعریف کرد که نقش اولش یه دختره ی چارپنج ساله بود،جک تموم شد دختر خانومه از اون ور میگه خاک برسر اون دختره،بقول فرانک جان بعضیا با جک زندگی میکنن،والا

-دو لقمه با رضا صادقی کلیک..

پ.ن:اینا واقعیتای زندگی امروزم بود

1:این مو،موی مشدیه داداش

پستچی سه بار در نمیزند..

دیشب حول ساعت ده و پنجاه اندی دقیقه بدون هیچ شکی در لایه های سوم و یا شاید چهارم خواب،در حال حل کردن یک مسئله ریاضی با انیشتین،زیر انبوهی از پتوها خفته و در بین لایه های خواب در حال تکاپو بودم که صدای در و زنگ با هم به گوش می رسید..هوای مه آلود و ریز ریز برف و مرد موتوری پشت در (اووووووووف چقد اکشن شد)..

چیز خاصی نبود،پست چی نامه آورده بود1:l

تجربه یک نفهم2:پستچی گاهی تا از خواب بیدارت نکند ولت نمیکند..


1:دوباره تاکید میکنم ساعت نزدیک یازده شب

2:یاده وبلاگ یک عاقد اوفتادم.

سلام آسمون..


این روزها

دیگه مثل گذشته نیست

دیگه روی یخ های خیابون سُر نمیخورم

دیگه خبری نیست

از شوق و ذوق ساختن آدم برفی

این روزها

دلم مثل سر انگشتام یخ زده..


پ.ن:با این وجود بازم این روزآ رو دوس دارم

پ.ن:گرچه یاران همه از شادی ما غمگین اند،باز شادیم که یاران ز غم ما شادند1


1:قیصر امین پور

اعتراف میکنم..


پ.ن:اعتراف کنید،قضاوت نکنیم