-نشستم از بیکاری طالع بینی مو1 میخوندم،نوشته "او هرچه باشد آرام نیست"،خب یهو بگو وحشیه دیگه.
-تو تاکسی نشستیم آهنگ بابا کرم،یهو گف کی بلده چشمک بزنه؟کی بلده خوب قرش بده؟اینقدر خودمو کنترل کردم،اینقدر بی توجهی نشون دادم..

-همی چند ساعت پیش با دوستان رفتیم بستنی خوردیم،دیدیم دوربین عکاسی دوستمان همراهش است،گفتیم چنتا عکس بگیریم کوک کنیم به دفتر خاطرات نداشته مان،ملت همچی نیگا میکردن،گفتیم بابا واسه فیسبوکمون میخوایم:l

-همون وانفسای بستنی خورون یکی از دوستان لطیفه ای تعریف کرد که نقش اولش یه دختره ی چارپنج ساله بود،جک تموم شد دختر خانومه از اون ور میگه خاک برسر اون دختره،بقول فرانک جان بعضیا با جک زندگی میکنن،والا

-دو لقمه با رضا صادقی کلیک..

پ.ن:اینا واقعیتای زندگی امروزم بود

1:این مو،موی مشدیه داداش