دو سال اخیر را که فاکتور بگیریم این چند ماهه دیگر از دردش طاقتمان طاق شده بود،همین دیشب بود که به دوست جان1 پیامکی زدیم که فردا لوازم دکتریت را به ما قرض بده،دوستی داریم بس با معرفت که بدون چون و چرا لوازم دکتری اش را قرض داد،لیکن اصلا نمیدانستیم اسمشان چیست،فقط هرچه بودن خدا خیرشان بدهد...همین دو ساعت پیش طی یک عمل جراحی بدون هیچگونه بیهوشی،بی حسی و این سوسول بازیا پوستمان را شکافته و زیر فشار و خون و درد و اینها،و یک عدد شی را که اصلا نمیدانیم شبیه چیست،2 شما یک دانه ماش را در نظر بگیر، از شانه سمت چپمان خارج کرده و با حالت عاقل اندر صفیحی شایدم سفیح،حتی ثفیح ،به این شی نگاه ها کردیم!
به مادرمان نشانش میدهیم میگوید:دیوانه ای،تو بکی رفته ینی
پدر میگوید:هر وقت به اندازه ترکش های ما رسید بعد بیا حرف بزن3
برادرمان میگوید:این مغزته؟ینی الان خالی؟آزاد؟:دی
پ.ن:عمل جراحی با موفقیت انجام شد،فقط کسی میدونه چجوری خونشو بند بیارم؟:l
پ.ن2:نفهم هستم بیرون آمده از زیر تیغ،با کمپوت آلوورا خوشحالم کنید!!
1:با تشکر از زهرای عزیز!!
2:عکس را بعدا خواهیم گذاشت
3:ینی زرشک خودمان!