خوش حال و شاد خندان نیستیم!!
همین چند دقیقه پیش نشسته بودیم روی پشت بام و علی رغم میل باطنی لیوان پشت لیوان چای را به بالا هورت می کشیدیم و قبل از هر هورت و اینها یک گاز از از شیرینی خامه ای زده و نوش جان و گوارای وجود مبارکمان می کردیم و ایضا آسمان را گز و اینها!!
یک عدد نفهم هستیم با قوری چای مانده و جعبه شیرینی که دارد به ما چشمک می زند و یک نفری دارد میگوید بیخیال چاقی و این قرتی بازی هایش مگر چقدر عمر میکنی که اینقدر خودتان را سخت میدهی؟بیا مرا بخور1!فوق فوقش بر اثر چربی و قند و این جور چیزها در جوانی با هزاران هزار آرزو و ایده ناکام از دنیا می روی دیگه.بیا منو بخور1
پ.ن1:خاهری تحت تاثیر شعر پایانی کارتون شرک،دستمالی را از شلوار آویزان کرده و با تمام قوا یک صدا میخواند: خر خرم!من خیلی خرم!مـــــــن خر خـــــــــــرم و اینها2!!!
پ.ن2:راستی ایده کتاب عبوری را امروز بعد از ظهر عملی کردیم،حس یه انسان وظیفه شناس داریم!!و نگران سرگذشت کتاب..
پ.ن3:آمدیم بابا!!
1:شیرینی خامه ای !!
2:ما نفهم!خاهری خر! چه خانوادهای هستیم ما!!!بزرگ بشه صد در صد راه ما را ادامه میدهد:D
+ نوشته شده در ساعت توسط میرزا نفهم الدّین مشدی
|