در شهر!!
داشتیم دنبال سی دی مناسب سن خواهرمان میگشتیم1،برای خرید!صاب مغازه در حالی که داداشمان در کنار خواهر ایستاده بش2 خرما تعارف میکنه میگه:یکی هم واسه بابات بردار..
خرما:l
داداش:l
خواهری:داداشمه:l
فروشنده:l
داداش در ماشین:ینی با کدوم عقلش فک کرده من باباشم؟!
ما:
خواهری:حتما فک کرده تو بابامی؛نفم مامانم!
ما:l
داداش:
و همچنان ما:l
پ.ن:ینی تاحالا از طرف یه بچه چار ساله اینقده ضایع نشده بودم!!
1:ما،خواهری و برادر!!!
2:به خواهری
+ نوشته شده در ساعت توسط میرزا نفهم الدّین مشدی
|