توی اون شب که باد میومد..
هر وقت تابع حال و احساساتمان در نقاط مینیمم و ماکسیمم1 قرار گیرد دوست داریم راه برویم چیپس بخوریم،راه برویم به دیگران متلک بندازیم،راه برویم آسمان گز کنیم،راه برویم بخندیم،در بعضی موارد دیده شده که راه رونده اشک هم ریخته اما شما باور نکنید.خلاصه که راه برویم همراه با آهنگی پیش زمینه!
یک جفت کفش داریم2 که طی این یک سال که صاحبمان شده است در این دو نقطه همراهیمان کرده است، همین الانه از راه رفتن سه ساعت ُ نیمه مان بازمیگردیم،نقطه مان خیلی لامصب بود که این همه طول کشید تا نرمال شود،مسئله ما نقطه هایمان و تایم و خیابان های در دست تعمیر و نم نم باران امروز3چراغ قرمزهای عابر پیاده و اینها نیست.مسئله سایز کفش است.
بنده از همین تریبون از تولیدکنندگان کفش چه در داخل و چه در خارج4خواهشمندم زین پس سایز کفش بانوان را به چهل و یک و در مواردی به چهل و دو ارتقا دهند،پاهایمان درون کفش خفه شد به مولا!
پ.ن:مردیم از بس کفش اسپورت پوشیدیم،بنده هم دل دارم..
پ.ن2:و ما هنوز نفهمیدیم که چرا پن شنبه ها از بقیه روزها خلوت تر است.
1:گفتیم فصل امتحاناته یاده درساتون بندازیمتون.
2:هدیه از طرف پدر به سلیقه خودمان
3:به به..چه نسیمی می وزد
4:چین منظورمه دیگه