همیشه یک وارونگی عجیبی برایم داشت ُ دارد، دنیا را میگویم ؛ هیچ چیز سر جای خودش نبوده، شاید هم طبیعی است. طبیعی است که من در دوازده سالگی کتاب مختارنامه را از پدر بزرگ بگیرم ُ بخوانم و حالا بنشینم پای رمان هایی که آخرش همان اول ماجرا معلوم است ،یا اینکه کسی اصلا یادش هست که چند سال پیش ،بجز نماز صب بقیه را میرفتم مسجد یا فقط چوب خط گرفتن برای نمازهای نخوانده الان مهم است؟...

خب دنیا بدجوری عجیب ُ غریب است،اینکه بعد از دو سال "میم.ی" را توی پارک با آن رژ لب مسخره صورتی اش ببینم..."نون.دالی" که میرفتم برایش زبان ُ عربی ُ ریاضی درس می دادم که مبادا بیوفتد، الان روی نیمکت های دانشگاه فلان درس میخواند... که وقتی با "او" بعد از سه سال در تاکسی برخورد کردم ُ مات زده همدیگر را نگاه میکردیم، احمقانه از تاکسی پیاده شدم..یا فلانی که همیشه خدا به چار انگشت موهای بیرون آمده من گیر میداد،صیغه کسی باشد که هم سن پسرش است...

اصلا این ها به من ربطی ندارد،به من ربطی ندارد که "ف.دال" از دوست پسرش حامله شده... که همسایه کناری دو تا زن دارد...اینکه پسردایی نمیتواند به مادرش حالی کند که زن چادری نمی خواهد... که فلانی به زن عمویش نخ میدهد...اینکه عمو با وجود بالا کشیدن زمین های پدربزرگ هنوز برای حساب بانکی مادرش نقشه دارد...به من ربطی ندارد که تو دلت یک دوست دختر میخواهد که بلد باشد سالسا برقصد...اینکه سود پولی که به فلانی دادی را ده درصد حساب کنی یا پنج..

باشه،هیچکدام از این ها به من ربطی نداره،من فقط یه فنجون آرامش زندگیمو میخوام که این روزها جاش بدجوری خالیه!!