همین دیشب که شارژ ام پی تری ام تمام شد ُ روی صفحه اش نوشت "بای بای"،که با هدفونش پرتش کردم روی صندلی،همین دیشب بود که یک چیزی یک بند از پشت کمد اسمم را صدا میزد،که دست کردم پشت کمد ُ بوم نقاشی نصفه کاره با چند تا تیله خودشان را انداختند بیرون. خب برای منی که عادت به خونه تکونی های فصلی مامان دارم،دیدن اینا،بعد از چند سال،اونم پشت کمد،یه جورایی عجیب غریب می اومد...

همین دیشب بود که فهمیدم من خیلی چیزها رو یه جاهایی جا گذاشتم،چیزایی که هر شب دارن صدام میزنن ُ منم هدفون ُ میچپونم تو گوشم،اول از همه خودم!