دیشب خواب می دیدم ، ینی تو اون چند ساعتی که خوابیدم 1 خواب دیدم که نشستم پشت یه میزی ُ دارم با خدا مذاکره میکنم ، وسطاش هی عینک نداشتم ُ جابجا میکردم هی لبخندای ظریفی 2 میزدم که می گفتم بهمن شدا یه نمه بذار بباره ملت 3 عقده ای شدن ، صُب هم خیلی خوشال بودم که حالا من با خدا صوبت کردم برف که هیچ از آسمون سنگ می باره!!!حالا بماند که دیشب نمیخواستم بخدا بگم که فصل ها رو داری قرقاطی میاری آآآ..

پ.ن:زمستون..(+)


1:دارم به لحظات ..وه خوردن نزدیک میشم!

2:ظریف دیگه:دی!

3:خودمو عرض میکنم!