مثلا همین سه شنبه که تا صبحش یک بند بیدار بودم ُ چیـــــز میکشیدم ُ بعد از هر مچاله کردن کاغذ و روانه سطل آشغال کردنش هی به خودم قوت قلبی میدادم که این یکی خوب میشود ، که وقتی صبح با چشم هایی که خواب را می طلبیدن پای راستم را گذاشتم بیرون فهمیدم که نفهمیدم از کی دارد باران می آید که توی دلم گفتم "به!چه روز خوبی"!!

که تا اتوبوسی که هر ده دقیقه یک بار خاموش میشد ُ هر لحظه از حجم آدم های درونش داشت میترکید ، شلپ شلپ کنان ، دیر رسیدم ، که در حال خشک کردن آب باران روی صورتم که عینهو همین موش های آب کشیده شده بودم،;که بعدش آقای "میم" برگه ها را دستم داده باشد ُبگوید "جوهرش کم رنگه،مثل آب دهن مرده می مونه"!

و  فهمیدم تا صبح داشتم باز هم آب دهن مرده را از اینور به آنور می کشیدم.. که مرحمت نکرد یک نگاه به سرتا پایش بندازد ُ بگوید به تو ربطی ندارد که جوهر کم رنگ است یا پررنگ،باید رفت در آن کارخانه را تخته کرد ،که یک راست یک صفر داد دستم،که برگه را نگه داشته ام برای بچه هایم که بگویم صفر گرفتن آنقدر ها هم ناراحت کننده نیست ، فقط اولش میخندی ِ بعد پشتت را میکنی ُ یکی از آن فوش های خاک بر سری را زیر لب میگویی مثلا!!

که گفتن ندارد که تا آخر شب یک چیز،که نمیدانم چه هم بود، را میخواستم بالا بیاورم ،که آخر شب بگویم  "چه روز گندی ِ" و یک اس مس بدهم به یکی ُ بگویم "بنظرت امروز کی تموم میشه؟که گفتن ندارد آن یک نفر میتواند سامانه پیامکی برنامه نود هم باشد!

ولی خب ،یک چیزی که خیلی ها میگویند وجدان،ولی بنظرم یک اسم دیگری دارد که بعدن شاید گفتم بهتان، میگوید همه این ها از آنجایی شروع شد که صبح داشتی پیاده تند تند میرفتی که خودت را تالاپ بندازی توی یکی از همین تاکسی ها که هر وقت که میخواهی ِ شان نیستند، که آن خانومه برگشت ُ گفت "به بچه های فلان کمک میکنی؟که همینجور تند ُ تندتر میرفتم ُ گفتم "نمیتونم،ینی دیرم شده" ُ توی تاکسی گفتم "اینم اول صبی مارو گیر آورده ُ.."!

خب دوستان همان صدا وقتی داشتم سرم را هم میکشیدم زیر پتو که روز را تمام کنم، گفت"خوردی؟بخور. یا حقته یا یک چیزی توی همین مایه ها!