فریاد بزن غریبه!
به ساعت نگاه میکنم..
پیرزن می گوید
از خوبیه بچه اش
گرمی هوا
از نوه اش!
و من در جستجوی غریبه ای آشنا
فقط سر تکان می دهم!!
خسته از انتظار بیهوده
نیمکت را ترک میکنم..
پ.ن:
هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهاییه من اینجا چراغی روشنه!!
+ نوشته شده در ساعت توسط میرزا نفهم الدّین مشدی
|