گفتم حیف است این گل1 را توی وبلاگ که چه عرض کنم، توی تاریخ ایران و جهان ثبت نکنم.چرا که دیروز برادرگراممان با یک شاخه گل به خانه آمد.

حالا فرقی نمیکند که این گل را خودش خریده2 باشد، یا سرکارش3به مناسبت نمیدانیم چی داده باشد!مهم این است که:

 برادر آمد!

برادر یا به شاخه رز آمد!

برادر بعد از بیست و اندی سال که عمر کرده ست،دیروز با یه شاخه رز آمد!

خلاصه بگوییم برادرمان از آن مردهایی نمی شود که گه گاهی برای همسرش گل بخرد،بجایش می گوید:زن پاشو بریم فلان رستوران یا فلانک فست فودی،فلان غذا4 را بخوریم!!

پ.ن:ههمچین برادر شکم پرستی داریم!

پ.ن2:صبح زنگ زدیم به دوستمان،نمیدانیم بدون هماهنگی با ما چه مصرف کرده بود که گفت:کیه؟منم گفتم:منم! گفت زنگ بالا رو یزنین،قطع کرد،ده دقه بعد زنگ زد تازه فهمیده بود تلفن همراهش بوده،نه زنگ خانه!همچین دوستان فیلسوفیم داریم!نمیدانستیم بخندیم،گریه کنیم،جامه ها بدریم...


1:نه تلفن همراهمان بود،نه دوربین عکاسی،لذا نشد از گل عکسها بگیریم.

2:عمرا پول گل بدهد،معتقد است اینها قرتی بازی ست.

3:توی شهرداری که کار کنی،ور ُور گل میدهند.

4:ترجیحا شیشلیک!