پ.ن:کمی از پزشکان از آن دسته اند
که بر کسب قدرت کمر بسته اند
چو عضوی بدرد آورد روزگار
در آرند از روزگارش دمار
مریضی اگر سرفه بنمود سخت
به تجویز ایشان ضروری ست تخت
بخوابد شبی توی دارالشفا
دو میلیون بسلفد برای دوا!


حماقت از آنجایی شروع میشود که بهترین پزشک های شهرت را که در نزدیک ترین بیمارستان نزدیک خانه است را رها می کنی،و بنا بخواسته و پیشنهاد و اصرار پدر میروی آن سر شهر1 که چه؟فلان دکتر که 20سال پیش چشم های پدر را معاینه کرده ماله تو را هم معاینه کند،با این توهم عجیب که هنوز زنده است و مطبش هنوز پابرجاست!!
خلاصه بعد از ترافیک ُنخوردن هیچ چیزی از نهار دیروز2 ُ بجز دود ماشین ها ُانتظار سه ساعته برای ظهور دکترُ پرداخت ویزیت تپلُ و معاینه ی دو دقیقه ای دکتر،که خدا شاهد است هنوز دو دقیقه نشده بود وُ هنوز ننشسته یودم که با انگشتش در را نشان داد و گفت:اگه خوب نشد بازم تشریف بیارین! 
و صحنه بعد خارج شدن از داروخانه با دو عدد قطره چشم!
بی شک اگر در همان لحظه بک نفر می آمد و میگفت:خانم ساعت چند؟
همان جا می نشستم روی پله داروخانه و می گفتم دل ِ خوش سیری چند؟ 
 های های که نه زار زار گریه می کردم3!



1:یکی از محله های قدیمی..
2:باور کنید ما از آن دختر هایی نیستیم که ناز و رژیم اینها بکنند،غذایی نبود که بخوریم!
3:محال است که روی پله بنشینم و گریه کنم،پدر بزرگ هم که مرد،گریه نکردم..