و دست هایت بوی نور میدهند..

دلم تنگ میشود،گاهی
برای حرف های معمولی
برای حرف های ساده
برای"چه هوای خوبی!" / "دیشب شام چی خوردی؟"
برای"راستی ماندانا عروسی کرد" / "شادی پسر زایید."
و چقدر خسته ام از "چرا؟"
از "چگونه"
خسته از سوال های سخت،پاسخ های پیچیده
از کلمات سنگین
فکرهای عمیق
پیچ های تند
نشانه های با معنا،بی معنا
دلم تنگ مییشود،گاهی
برای
یک "دوستت دارم" ساده
دو "فنجان قهوه داغ"
سه "روز" تعطیلی در زمستان
چهار "خنده ی" بلند
و
پنج "انگشت" دوست داشتنی.
مصطفی مستور
+ نوشته شده در ساعت توسط میرزا نفهم الدّین مشدی
|