با خودمون گفتیم هوا کن فیکون میشه

الانس که بعد این دود و غبار اینا دو قطره بباره،ما هم فرصت طلب بزنیم بیرون.

چشم باز کردیم دیدیم تف تف تف بارون که هیچی، بید مجنون جلو درب همساده روبرویی

که بهترین منظره رو تو شبای برفی از پنجره اتاقمون بود هم افتاده وسط کوچه:( الکی الکی!


پ.ن:کارکنان وظیفه شناس شهرداری در حال جمع کردن آخرین بازمانده های بید جانن!!

یهوو بخاطر یه بید چه احساسی شدم..

پ.ن2:زنگ زده میگه جوجه ها چطورن؟جوجه ها خوبن،ما هم به درک1..


بعدا گفتیم: ینی تا حالا اینقده از شنیدن صدای رعد و برق خوشحال نشده بودم!


1:چیه خب؟آدمه دیگه گاهی توقع داره