از خیابان پر زرق و برق شهر می گذری ُ مغازه های رنگارنگ را می بینی ُ
می گذری....
دیگر عابران هم تندتر ُ گاهی هم از تو آرام تر، به پسرکــ نگاهی می اندازند ُ
میروند..
پسرکـ هنوز همان کنار ، روی دو زانو نشسته است ُ سرش را پایین انداخته ُ
بلند بلند قرآنش را میخواند ُ گه گاهی یکی از همان عابران خم می شودُ اندک
پولی را روی کتاب پسرک می گذارد ُ می رود...

عابر ایکسـ : مدام همین یک سوره رو میخونه...
همراه عابر ایکسـ :خوبه این حداقل همینم میخونه..

+و نفهم سکوت میکند..