که خواب به چشم هایت نمی آید ، که دلت حتی قرمه سبزی های عمه را نمیخواهد ، که هوس قرارهای دوستانه نمیکنی ، که مثل همیشه حرف هایت برای خودت می ماند ، که همه ی متن های زندگی ات(!) ثبت موقت میخورند ، که اینترنت را قطع میکنی ، که دوست داشتی تولد بهترین دوستت را از اینجا تبریک بگویی ، که مثلا بگویی بودنت چقدر خوب است ، که روز دخترت توی چندتا اس مس خلاصه شود ، که مثلا افسرده(!) باشی ، که ناخن هایت را از ته بگیری ، که بگذاری دویست ُ اندی ایمیلت که همه شان تبلیغی ُ خبر از اینور ُ آنور است،نخوانده،خاک بخورد ، که تلفنت را ده خط در میان جواب بدهی ، که در همه کامنت دونی ها را ببندی...و خب، به درک که زیر چشم هایت گود شده ، که مثل هر وقت که عصبی میشوی دستت بی حس میشود ، که اشک هایت از جمع هم خجالت نمیکشند...

اصلا همه اینها یعنی،یک جاهایی،تو این روزها،حالت اصلا خوب نیست، و آدم خیلی باید احمق(!) باشد که نفهمد...اصلا بیخیال همه اینها،کم کم دارد بوی پاییز می اید،نه؟؟