من باشم...
من باشم ، باران هم ببارد ، فلانی سرش را از شیشه ماشین در بیاورد ُ بگوید"الان سیل راه میوفته آآآ" ،که دستهایم را توی جیب سی ُشرتم بچپانم...که فکر کنم کاش تو بودی ُ درختها!
من باشم ، دانشکده دندانپزشکی باشد ، شماره پرونده ام هم یادم نباشد ، که دکتر غر بزند"قرار ما کی بود؟این یه سال کجا بودی؟"...که فکر کنم زندگی بدون دندان های سالم ُ شیک هم بد نیست!
من باشم ، شب هم باشد ، یک جعبه فلزی پر از شکلات کاکائویی با ربان آبی دورش هم ، یک "گودبای"ات باشد ، با یک سطل آشغالی که جعبه را با مایحتوی اش درسته بلعید...که فکر کنم که قرار بود جعبه را به تو بدهم ُ بعد تو بگویی"شکمـــــــــــو"!
من باشم ، باغ انگور پدر بزرگ باشد ، گنجشک ها هم باشند ، خورشید هم مستقیم بتابد...که فکر کنم بدون ضد آفتاب ها هم بد نمیگذرد!
من باشم ، ترافیک باشد ، اتوبوس هم فشار قبری باشد ، کیف پولم را هم زده باشند...که فکر کنم داشتن یک دوس پسر که زنگ بزند ُ بگویم "فلان جام،میای دنبالم؟" ُ لب ُ لوچه ام را هم آویزان بکنم ، چیز خوبیست!
من باشم ،ساعت هشت صبح باشد ، خواب هم باشم ، تلفن زنگ بزند ، که آنور خط بگویی "آدرس فلانجا کجاست؟" که حالت تهوع داشته باشم ، که اینور خط بگویم"غلط کردن"...که فکر کنم که تو حتمن امتحان را پاس میشوی!
من باشم ، کتابخونه داغون مرکز شهر باشد ، یک پنکه سقفی پت پتی هم باشد ، دختره آنور میزی هم هی رِژ لبش را تمدید ُ تشدید کند...که فکر کنم الان یکی اس مس میدهد می گوید "خسته نباشی"!