خواب بعد از ظهر..
روی تخت مطب دکتر دراز کشیده بودم ُ زل زده بودم به صفحه مانیتور،دکتر که کلی بزک دوزک کرده بود یک لبخند گله گشاد تحویلم داد ُ گفت می بینیشون؟چه پسرای شیطونی داری...مِن مِن کنان گفتم پسرا؟مگه چنتان؟..که ریز ُ درشت خندید ُ گفت سه تا!..
از بعدش یک هاله ای از آنها که نه دیالوگ دارد ُنه موسیقی یادم می اید فقط، که از روی تخت بلند شدم،از دکتر خدافظی نکرده زدم بیرون ُ توی آسانسور دکمه های مانتوام را یکی در میان بستم ُ پیاده شروع کردم به راه رفتن..
خب شاید تقصیر خودم بود که همیشه فک میکردم بچه اولم دختر میشود،پسر هم اگه میشد یکی،نهایت دوتا،نه سه تا!و به اینکه چطور باید بقیه عمرم را با 3+1 مرد زندگی کنم حرصم گرفت،اینکه از این به بعد به هر مادری که دست دخترش را گرفته باشد حتمن حسودی هم میکنم،رفتم داخل آبمیوه ای سفارش شیرموز دادم،نشستم،"سه تا اسم پسر که شبیه هم باشند ُ بگو"را برای "میم" سند کردم..
با صدای ویبره گوشی یک چشمم را باز کردم که دیدم "الف" اس مس داده"کجایی تو؟آهنگ شاد هم بیار"..دروغ چرا دستی به شکمم کشیدم،اینطرف آنطرف را هی نگاه انداختم،دنبال پسراهایم بودم..
پ.ن:وبلاگ خیلی آ باز نمیشه،توی روز تعطیل این سرعت نت ینی اعصاب خرد کردن..
پ.ن:عیدتون مبارک:)