من دیگه داره ازین بازیه سیرک بدم میاد...
حتمن برایتان پیش آمده که در زندگی به نقاط گنگ ُ نامفهوم زیادی برسید ُ بعد از مدتی به نقطه ی دیگری رسیده ُ به زندگی ادامه دهید.گاهی شاید نقطه تان به بزرگی مال بنده هم بشود که به چندین سال هم بکشد..
صدر اعظم!قلم ُ کاغذ را بیاور،هوس اعتراف کرده ام..
اصلن اگر این روزها حالم را بپرسید خواهم گفت خوبم،انقدر شیک که حتی خودمم باورم میشود،از شما چه پنهان این روزها راحت تر میتوانم دروغ بگویم،مهربانتر هم شده ام،مثلن اگر یک نفر بیاید بگوید فلان گلدانت از دستم افتاد شکست،خواهم گفت خودت طوریت نشد؟..گه گاه نصیحت هم میکنم،پاچه که به کنار،هدیه هم میخرم،در دل رخت شور خانه باز کرده ام،بسکه چند نفر هی چنگ میزنند ُ آب میکشند،لباسهایشان را میگویم!دچار یبوس مغزی هم شده ام،حرفم نمی آید.باید بروم موهایم را سه سانتی کوتاه کنم،حوصله ام را سر برده اند،بین خودمان بماند چند شب پیش در خواب اشک ها ریختم و سه نقطه هایی که هیچوقت برای هیچکس بازگو نخواهم کرد،چرا که با این همه هنوز غرورم را دارم، گاهی نوه ی نفهم درونم میگوید که خدا باید روی تاریخ تولدت حساسیت بیشتری به خرج میداد،باید ماله خیلی قبلتر یا خیلی بعدتر می بودی،میگویم جوانی ُ خام ُ نادان!احساس میکنم بیراه هم نمیگوید ولی خب نباید زیاد از حد تاییدش کنم،پس فردا برای خودم هم قد علم میکند.دلم میخواهد پشت پنجره بایستم ُ دونفر با همه بحث شان شود ُ دست به یقه،سرم را ببرم بیرون ُ بگویم مشت اول فلان قد!
کجا بودیم اصلن؟...داشتم چه میگفتم؟....اهان...بله دوستان..آدم در زندگی به نقطه های زیادی میرسد که احساس میکند دیگر سرخطی ندارد که برود ُ از نو شروع کند، مجبور میشود چرندیاتی مانند بالا را بدون زدن اینتر پشت سر هم تایپ کند ُ یک بار هم از رویش بخواند که غلط املایی چیزی نداشته باشد ُ بعد هم کلید ثبت!این شکوهی هم که آهنگ جدیدی نمی خواند،خسته شدم تکراری گوش کردم،با اجازه همگی تــُــف به همه حساسیت های فصلی،بدجوری بوی بادُم زمینی داغ می آید،با این همه لابد توقع دارید الان متن را هم تمام کنم...